تبليغاتX
زندگی برای خوشبختی










                        

دوشنبه ششم آبان 1387 ساعت 10:30

یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت
"خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش
آب افتاد! 
افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها بر بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُرکنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلندتر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند. مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد.
خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می
خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"
خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!"
نوشته شده توسط حسین | لينك ثابت |موضوع:
شنبه چهارم آبان 1387 ساعت 1:23

  عقل و دل

 

 

سلام (دوستان حتما مطلب قبلیو بخونید بعد این مطلبو بخونید)

سلامی دوباره

من برگشتم اینبار برای همیشه. نامردم اگه دوباره گم شم چون دیگه تمام کوچه پس کوچه های این شهر بزرگو یاد گرفتم دیگه چه جوری می خوام گم شم.

اینبار به کمک مسعود(برای اونایی که نمی دونن مسعود دوستم،استادم و موری(سه شنبه ها با موری) منه) برگشتم ولی الان دیگه مطمئنم اگه وارد یه جای جدید بشم که هیچ جاشو بلد نباشم صد در صد خودم راهشو پیدا می کنم چون :

من از اون تیپ آدمایی هستم که دوست ندارم به کسی بدی بکنم(البته نه اینکه تا حالا این کارو نکردم صد در صد تا حالا چندین بار موجب آزار خانواده و دوستان نزدیکم شدم) یا موجب ناراحتی کسی بشم خلاصه اینکه همیشه دوست دارم تو نظر همه افراد یه آدم دوست داشتنی باشم یه کسی که به هیچکی بدی نمی کنه و همیشه از این می ترسه که آدما بگن که این پسره چقدر فلان اخلاقش ناجوره در حالی که زندگی اینجوری نیست مسعود بهم گفت:

همیشه عقل و دل در مبارزه هستن همیشه عقل میگه یه کاری بکن و کاری که دل می گه احمقانه است و تو نباید انجام بدی

عقل همیشه دوست داره بگه که هوی همه چیز تو منم و دل چیزی نیست

ولی بهتره که گاهی اوقات ما افسارمونو بدیم به دست دل یا شاید همیشه. بهتره گاهی اوقات کارایی انجام بدیم که به نظر عقل احمقانه است ولی دل کلی حال می کنه بابا بزاریم این دلم که این همه زحمت می کشه یه کم حال کنه یه کم زندگی کنه.

آره دوستان من دیگه یه گم شده نیستم چون به دلم بها دادم چون آزادش کردم الان چند روزیه که دارم کارایی که دلم می خواد رو انجام میدم دیگه نمی زارم عقل بر دلم چیره بشه شما هم نزارین بزارین همه فکر کنن کارایی که می کنین احمقانه است چه اهمیتی داره تا کی می خوایم واسه دیگران زندگی کنیم زندگی همش عشقه و عشقم واسه دله نه واسه عقل آخ که زندگی با دل چه حالی می ده

به همه اونایی که مشکل منو دارن توصیه می کنم واقعا این کارو انجام بدن و خواهش می کنم واقعا انجام بدن الکی نگن دیگه هر چی دل بگه انجام میدم ولی اصلا بهش توجهی نکنن واقعا تاثیر داره به این می گن زندگی دقیقا مثله دوران کودکی هر چی دلمون می خواست انجام می دادیم و چقدر از زندگی لذت می بردیم چرا همه دوست دارن به دوران کودکی برگردن چون هیچ وقت مثه اون دوران به نوای دلشون گوش نمیدن ولی من و خیلی های دیگه تونستن و حالا داریم از زندگی لذت می بریم پس شما هم می تونید.

 

 

من فکر می کنم، هرگز نبوده قلب من اینگونه گرم و سرخ
احساس می کنم در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه خورشید در دلم، می جوشد از یقین
احساس می کنم در کنار و گوشه این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب ناگهان، می روید از زمین
آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز، در برکه های آینه لغزیده تو به تو
من آبگیر صافی ام اینک به سحر عشق از برکه های آینه راهی به من بجو

 

 

من فکر می کنم، هرگز نبوده دست من این سان بزرگ و شاد
احساس می کنم، در چشم من به آبشر اشک سرخ گون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس
احساس می کنم، در هر رگم به هر طپش قلب من کنون
بیدار باش قافله ای می زند جرس
آمد شبی برهنه ام از در چو روح آب
در سینه دو ماهی و در دستش آینه
گیسوی خیس او خزه بو چون خزه به هم
من بانگ برکشیدم از آستان یاس
آه ای یقین یافته بازت نمی نهم...
احمد شاملو

نوشته شده توسط حسین | لينك ثابت |موضوع:
چهارشنبه دهم مهر 1387 ساعت 17:2
سلام

خوب بعد از این همه مدت یه اتفاق جالب واسم افتاده دوستان من گم شدم

آره گم شدم نمی دونم دارم چیکار می کنم تو سرما گرممه تو گرما سردمه نمی دونم

نمی دونم دوستان من عشقو گم کردم من خدا رو گم کردم شایدم تا حالا فکر می کردم پیشم هستن شاید اصلا پیداشون نکرده بودم

من نمی دونم کجام ؟شایدم میدونم اینجام ولی اینجا کجاست ؟نمی دونم من چرا باید اینجا باشم ؟

دیگه عشقی تو کارام نیست کارام خودش انجام میشه من عشقو تو زندگیم نمیبینم

یه کارایی دارم انجام می دم ولی نمی دونم دلیلش چیه هر چی هست عشق نیست و منم کار بدون عشقو دوست ندارم پس چرا اینجام ؟

من دیگه آدما رو نمی شناسم شایدم نمی شناختم؟

حتی نمی دونم اون بالا به کی سلام کردم؟؟؟؟؟؟؟

وااااااااااااااااااااییییییییییییی گویی دیوانه شده ام نه ولی دیوانه هم نیستم.............

بالاخره نفهمیدم چی شد من هستم یا نیستم.

شرمنده شاید این گفته ها عجیب باشه ولی دوستان به این بدبخت بینوا یه کمکی بکنین فقط خواهشا نیاین بگین تو هستی تو میتونی و اینا که به نظرم این جملات بیروحه

 

دريا اولين عشق مرا بردي

دنيا دم به دم مرا تو آزردي

دريا سرنوشتم را به ياد آور

دنيا سرگذشتم را مکن باور

من غريبي قصه پردازم

چون غريقي غرق در رازم

گم شدم در غربت دريا

بي نشان و بي هم آوازم

مي روم شبها به ساحلها

تا بيابم خلوت دل را

روي موج خستة دريا

مي نويسم اوج غمها را

بازهم آمدي تو برسر راهم

آي عشق مي کني دوباره گمراهم

دردا من جواني را به سر کردم

تنها از ديار خود سفر کردم

ديري است قلب من از عاشقي سير است

خسته از صداي زنجير است

خسته از صداي زنجير است
 

نوشته شده توسط حسین | لينك ثابت |موضوع:
جمعه بیست و دوم شهریور 1387 ساعت 5:32
 

به دنبال واژه ای می گردم!تا قلمم را سیراب کنم و این آخرین شاید آغازی برای فرداییست که هنوز در راه

نیست و کاغذهای مچاله شده زباله دان گواه به این راز دارند و این آیینه خسته تر از همیشه زیر غباری از

دور تنها تصویر مرا بدون هیچ واژه ای به سکوت فریاد می زند امروز غبارت را به باد می دهند. 

نوشته شده توسط حسین | لينك ثابت |موضوع:
یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 ساعت 1:22
راز خوشبختي

تاجري پسرش را براي آموختن «راز خوشبختي» نزد خردمندي فرستاد. پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اينكه سرانجام به قصري زيبا بر فراز قله كوهي رسيد. مرد خردمندي كه او در جستجويش بود آنجا زندگي مي‌كرد.

به جاي اينكه با يك مرد مقدس روبه رو شود وارد تالاري شد كه جنب و جوش بسياري در آن به چشم مي‌خورد، فروشندگان وارد و خارج مي‌شدند، مردم در گوشه‌اي گفتگو مي‌كردند، اركستر كوچكي موسيقي لطيفي مي‌نواخت و روي يك ميز انواع و اقسام خوراكي‌ها لذيذ چيده شده بود. خردمند با اين و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر كند تا نوبتش فرا رسد.

خردمند با دقت به سخنان مرد جوان كه دليل ملاقاتش را توضيح مي‌داد گوش كرد اما به او گفت كه فعلأ وقت ندارد كه «راز خوشبختي» را برايش فاش كند. پس به او پيشنهاد كرد كه گردشي در قصر بكند و حدود دو ساعت ديگر به نزد او بازگردد.

مرد خردمند اضافه كرد: اما از شما خواهشي دارم. آنگاه يك قاشق كوچك به دست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ريخت و گفت: در تمام مدت گردش اين قشق را در دست داشته باشيد و كاري كنيد كه روغن آن نريزد.

مرد جوان شروع كرد به بالا و پايين كردن پله‌ها، در حاليكه چشم از قاشق بر نمي‌داشت. دو ساعت بعد نزد خردمند بازگشت.

مرد خردمند از او پرسيد:«آيا فرش‌هاي ايراني اتاق نهارخوري را ديديد؟ آيا باغي كه استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن كرده است ديديد؟ آيا اسناد و مدارك ارزشمند مرا كه روي پوست آهو نگاشته شده ديديد؟»

جوان با شرمساري اعتراف كرد كه هيچ چيز نديده، تنها فكر او اين بوده كه قطرات روغني را كه خردمند به او سپرده بود حفظ كند.

خردمند گفت: «خب، پس برگرد و شگفتي‌هاي دنياي من را بشناس. آدم نمي‌تواند به كسي اعتماد كند، مگر اينكه خانه‌اي را كه در آن سكونت دارد بشناسد.»

مرد جوان اين‌بار به گردش در كاخ پرداخت، در حاليكه همچنان قاشق را به دست داشت، با دقت و توجه كامل آثار هنري را كه زينت بخش ديوارها و سقف‌ها بود مي‌نگريست. او باغ‌ها را ديد و كوهستان‌هاي اطراف را، ظرافت گل‌ها و دقتي را كه در نصب آثار هنري در جاي مطلوب به كار رفته بود تحسين كرد. وقتي به نزد خردمند بازگشت همه چيز را با جزئيات براي او توصيف كرد.

خردمند پرسيد: «پس آن دو قطره روغني را كه به تو سپردم كجاست؟»

مرد جوان قاشق را نگاه كرد و متوجه شد كه آنها را ريخته است.

آن وقت مرد خردمند به او گفت:

«راز خوشبختي اين است كه همه شگفتي‌هاي جهان را بنگري بدون اينكه دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش كني»

 

بر گرفته از كتاب كيمياگر، نوشته پائولو كوئيلو
 
نوشته شده توسط حسین | لينك ثابت |موضوع:
یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 ساعت 0:20
سلام دوستان
من موضوع وبلاگمو فراموشم نکردم اگر از این نوع مطالب تو وبلاگ قرار می دم فقط برای اینه که بتونم دوستان عزیزی رو که به این وبلاگ سر می زنن برای چند لحظه شاد کنم تا از زندگی لذت ببرن وگرنه خدایی نکرده من قصد توهین به هیچ اجتماعیو ندارم:-)

اقتصاد گاوي (طنز)

اقتصاد مرسوم :
دو تا گاو ماده دارين... يكيش رو مي فروشين و يه گاو نر مي خرين...به تعداد گاوهاي گله ء شما افزوده ميشه و اقتصاد رشد مي كنه....پول براتون همينطور سرازير ميشه و مي تونين به بازنشستگي و استراحت بپردازين ...

اقتصاد هندي :
دو تا گاو ماده دارين ... اونها رو مي پرستين و عبادت مي كنين !

اقتصاد پاكستاني :
هيچ گاوي ندارين ... ادعا مي كنين كه گاوهاي هندي مال شما هستن ... از آمريكا طلب كمك مالي مي كنين ... از چين طلب كمك نظامي مي كنين ... از انگليس هواپيماهاي جنگي ... از ايتاليا توپ و تانك ... از آلمان تكنولوژي ... از فرانسه زير دريايي ... از سوييس وام بانكي ... از روسيه دارو ... و از ژاپن تجهيزات ... با تمام اين امكانات گاوها رو مي خرين و بعد ادعا مي كنين كه توسط جهان مورد استثمار قرار گرفتين !  
اقتصاد آمريكايي :
دو تا گاو ماده دارين ... يكيش رو مي فروشين و دومي رو تحت فشار مجبور مي كنين كه به اندازه ء ? تا گاو شير توليد كنه ... وقتي گاوتون افتاد و مرد اظهار تعجب و شگفتي مي كنين ... تقصير رو گردن يه كشور گاودار ميندازين و بعد طبيعتا" اون كشور يه خطر بزرگ براي بشريت به حساب مياد ... يه جنگ براي نجات جهان به راه ميندازين و گاوها رو به چنگ ميارين !

اقتصاد فرانسوي :
دو تا گاو ماده دارين ... دست به اعتصاب مي زنين چون مي خواين سه تا گاو داشته باشين !

اقتصاد آلماني :
دو تا گاو ماده دارين ... اونها رو تحت مهندسي ژنتيك قرار ميدين ... بعد گاوهاتون ??? سال عمر مي كنن و ماهي يه وعده غذا مي خورن و خودشون شيرشون رو مي دوشن !

اقتصاد انگليسي :
دو تا گاو ماده دارين ... كه هر دو تاشون گاو ديوونه هستن! ?جنون گاوي دارن ! ?

اقتصاد ايتاليايي :
دو تا گاو ماده دارين ... نمي دونين كه اونها كجا هستن ... پس بيخيال ميشين و ميرين سراغ ناهار و شراب و استراحتتون !

اقتصاد سوييسي :
???? تا گاو ماده دارين .... هيچكدومشون مال خودتون نيستن ... از كشورهاي ديگه پول مي گيرين كه دارين گاوهاشون رو نگه مي دارين !

اقتصاد ژاپني :
دو تا گاو ماده دارين ... اونها رو از نو طراحي ژنتيكي مي كنين ... هيكل گاوهاتون يك دهم اندازه ء طبيعي ميشه و ?? برابر معمول هم شير توليد مي كنن ... بعد شونصد تا كارتون و عكس برگردون و آدامس با شخصيت گاوهاتون با چشمهاي درشت مي سازين و اسمش رو ميذارين Cowkemon و توي تمام جهان پخش مي كنين و مي فروشين !

اقتصاد روسي :
دو تا گاو ماده دارين ... اونها رو مي شمرين و متوجه ميشين كه ? تا گاو دارين ... اونها رو دوباره مي شمرين و مي فهمين كه ?? تا گاو دارين ... اونها رو دوباره مي شمرين و متوجه ميشين كه ?? تا گاو دارين ... يه بطري ودكاي ديگه باز مي كنين و به خوردن و شمردن ادامه ميدين !
اقتصاد چيني :
دو تا گاو ماده دارين ... ??? نفر آدم دارين كه گاوها رو مي دوشن ... بعد ادعا مي كنين كه سيستم استخدامي و شغلي كاملي دارين و توليدات گاويتون در سطح بالايي قرار داره و هر كس رو هم كه آمار واقعي رو بيان كنه بازداشت مي كنين !

اقتصاد ايراني :
دو تا گاو ماده دارين كه هر دو تاشون از باباتون به ارث رسيده ... يكيش رو دولت بابت عوارض و ماليات و خمس و زكات و سهم صدا و سيما و سهم بنياد هاي مختلف  و غيره ضبط مي كنه ... دومي رو هم قربوني مي كنين و نذر قبولي توي دانشگاه و ازدواج موفق و شغل خوب و بدن سالم و عقل درست و حسابي و .............. و غيره مي كنين! ... و اقتصاد كماكان فلج مي مونه
نوشته شده توسط حسین | لينك ثابت |موضوع:
شنبه دوازدهم مرداد 1387 ساعت 15:13
چناچنه به طور رومزره به زبان فارسی صبحت می کیند، با کمی

 تلاش خاوهید تواسنت این نوتشه را بخاونید. در داشنگاه کبمریج

انگلتسان تقحیقی روی روش خوادنه شدن کملات در مغز اجنام شده

 است که مخشص می کند که مغز انسان تهنا حروف اتبدا و اتنها ی

 کلمات را پدرازش کرده و کمله را می خاوند .به هیمن دلیل است که

 با وجود به هم ریتخگی این نوتشه شما تواسنتید آن را بخاونید
نوشته شده توسط حسین | لينك ثابت |موضوع:
یکشنبه ششم مرداد 1387 ساعت 0:55

We Iranians

 

دو صفحه نوشته ساده به  کتاب 'خلقيات ما ايرانيان' به قلم روانشاد محمد علي جمال زاده  اضافه کنيد!!!
 
 

 

مهموني مي ديم اونهايي که دوست داريم و نداريم رو دعوت مي کنيم. يواشکي به لباساي اونهايي که دوست نداريم مي خنديم. بعد که رفتند با دوستهاي خودمونيمون مي شينيم به حرفهاشون مي خنديم! توي مهموني واسه همديگه جوک ترکي مي گيم! جوک لري مي گيم! اصفهاني ها رو مسخره مي کنيم.. مي گيم کاشوني ها ترسواند! رشتي ها بي غيرتند! کردها خرمتعصب هستند! آباداني ها لاف مي زنند!

پايين شهريها رو آدم حساب نمي کنيم! مرز بين پايين شهر و بالاي شهر رو هم خودمون تعيين مي کنيم! اونها که از قلهک پايينتر رو قبول ندارند شيک ترند! شهرستاني ها هم بهتره برند جلو بوق بزنند! وقتي يکي از فاميلهامون شهرستان زندگي مي کنه و ما يهويي از دهنمون مي پره فوري توضيح مي ديم که طرف بخاطر شغلش که مدير فلان کارخونه است اونجا زندگي مي کنه!

بشقاب و ليوانهاي فرانسوي مي خريم! لوسترهاي ساخت چين مي خريم! شکلات آيدين هديه نمي بريم چون ايرانيه کلاسش پايينه!

موقعي که اتوبوس مياد حمله مي کنيم! اگه اوضاع بحراني بشه با آرنجمون مي زنيم به کناريها راه رو باز مي کنيم! آخه خسته هستيم بايد زودتر بريم خونه! وقتي کسي نباشه هم همين که مي شينيم با ماژيک پشت صندلي ها يادگاري مي نويسيم که دفعه ديگه که سوار شديم به دوستامون هنرمون رو نشون بديم!

شب چهارشنبه سوري ترقه پرت مي کنيم پشت پاي زن همسايه که وقتي پريد بخنديم! وقتي تيم فوتبال مورد علاقه امون توي مسابقه مي بازه شيشه اتوبوس واحد رو مي شکنيم! سيزده بدر گند مي زنيم به طبيعت! يعني هميشه اينکارو مي کنيم نه فقط سيزده بدرها!

فحش خواهر و مادر مي ديم! به همديگه! به دين و مذهب!  و  عربها و غيره! اما تا يه مشكلي پيش مياد ميگيم يا فلان امام!!  و در لوس آنجلس هم بيشتر سفره حضرت عباس باز ميکنيم تا توي تهران..

ما همه مادرزادي سياستمدار به دنيا اومديم اما استراتژي تک تکمون با همديگه و با تمام دنيا متفاوته براي همين در هيچ موردي باهم توافق نداريم و بازهم به هم فحش مي ديم! سه تا که ميشيم پنج نظر متفاوت داريم و هممون خيال ميکنيم حق داريم.

ما به اجدادمون خيلي احترام مي ذاريم! مخصوصاً داريوش و اينها! وقتي سر قبرشون ميريم حتماً يه يادگاري هم با هرچي که دستمون باشه روي در و ديواراش مي کنيم!

ما امام زاده مي سازيم! بعد پول مي ندازيم و از امام زاده مي خوايم که مشکلاتمون رو حل کنه!

ما روز عاشورا تاسوعا نذري مي ديم! اما براي اينکه زعفرون گرونه روي پلو گلرنگ مي ريزيم!

ما احتمالاً غير از رامسر و کلاردشت جاي ديگه اي از ايران رو نديديم اما حتماً دوبي رفتيم و فروشگاه عرض الهدايا رو ديديم! بي برو برگرد هم يه عکسي توي صحرا روي شنها گرفتيم که به همسايه ها نشون بديم!

ما رانندگيمون حرف نداره! رانندگي بدون فحش و فضيحت برامون معني نداره! چراغ راهنمايي عابرپياده، موتورسوار  هاي آدمخور  .... فقط يک کلمه از هر مورد کافيه !

ماها سينما نمي ريم و عوضش عشق مي کنيم قبل از اينکه فيلم روي پرده سينما بره ما سي ديشو ببريم خونه!

ما - مخصوصاً لوس آنجلسي هامون- وقتي کانال تلويزيوني درست مي کنيم يا هيمنطوري آب دوغ خياري ميارندمون توي يه برنامه اي مجري بشيم يا گزارش بديم يا خداي نکرده به عنوان کارشناس حرف بزنيم از هر سه تا کلمه اي که مي گيم چهار تاش انگليسيه اونهم با هزار تا عشوه و ناز و غمزه شتري و صد البته تلفظ  صد درصد غلط !

ماها عاشق رقص عربي هستيم! هرچي هم سنمون ميره بالاتر علاقه امون به اين رقص که تا ابد يادش نميگيريم هي بيشتر و بيشتر ميشه و اصرار مي کنيم که بايد توي همه مهموني ها هنرمون رو نشون بديم!البته دوستان خيلي اصرار مي کنندا وگرنه ماها همه خجالتي هستيم و رقصمون نمياد.

ما توي خيابون زل مي زنيم به سينه زن ها! کوچيک يا بزرگ مهم نيست! مهم اينه که وقتي خانومه نزديک شد حتماً يه متلک آبدار نثارش کنيم ......... ما از اينکارا خيلي مي کنيم!

 

به آذري ها متلک ميگيم، اونارو مسخره ميکنيم  و براشون جوک ميسازيم ولي بهترين و مفيدترين دوستامون آذري هستن!


 

 

اما سه چيز براي ما خيلي مهمه:

يک: ما هيچ وقت اجازه نخواهيم داد که روي هيچ نقشه اي خليج فارس به خليج عربي تبديل بشه!

دو: حواسمون هست که هرجا اسمي از فيلم کارتوني سيصد برده شد اعتراض کنيم نامه بنويسيم طوماراينترنتي امضا کنيم که چرا قيافه ما ايرانيها رو اينقدر وحشتناک کشيدند! آخه ما ايرانيها اونقدرا هم وحشتناک نيستيم!

سه: دولت کشورمون بايد مثل دولت سوئد و نروژ باشه. دموکرات / عشقي / مهربان. با يک شرط:

ما همون 'آدم' هايي که در بالا گفتيم بمونيم!!!

.

 

نوشته شده توسط حسین | لينك ثابت |موضوع:

دوشنبه هفدهم تیر 1387 ساعت 17:41

 

تاجروماهی گیر

 

یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود.در همان موقع یک قایق کوچک ماهی گیری از کنارش رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.

از ماهی گیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟

ماهی گیر: مدت خیلی کمی.

تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد.

ماهی گیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.

تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟

ماهی گیر: تا دیر وقت می خوابم،یه کم ماهی گیری می کنم.با بچه ها بازی می کنم بعد میرم توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن.خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.

تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم.تو باید بیشتر ماهی گیری کنی.اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتر بخری و با درآمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه کنی.اون وقت یه عالمه قایق برای ماهی گیری داری!

ماهی گیر: خوب، بعدش چی؟

تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیما به مشتری ها میدی و برای خودت کار و بار درست می کنی....بعدش کارخونه راه می ندازی و به تولیداش نظارت می کنی....این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکزیکوسیتی!بعد از اون هم لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورک....اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی....

ماهی گیر: این کار چقدر طول می کشه؟

تاجر: 15 تا 20 سال!

ماهی گیر: اما بعدش چی آقا؟

تاجر: بهترین قسمت همینه در یک فرصت مناسب میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی! و صاحب میلیونها دلار می شی.

ماهی گیر: میلیونها دلار! خوب بعدش چی؟

تاجر: اون وقت بازنشسته می شی! میری یه دهکده ساحلی کوچیک!جایی که می تونی تا دیروقت بخوابی!یه کم ماهی گیری کنی. با بچه هات بازی کنی!بری دهکده و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی!!!!!

 

 

 

 

 

این مطلبو تو یه آرشیویی که خیلی وقت پیش واسه خودم جمع و جور کرده بودم پیدا کردم.

خیلی جالبه ما آدما بعضی وقتا کلی کار و تلاش می کنیم تا دوباره برگردیم سر جای اولمون!!!

چقدر خوبه قبله هر تصمیم و حرکتی بشیم خود آیندمون ببینیم این کاری که می خوایم بکنیم قراره آخرش ما رو به جای بهتری برسونه یا قراره ما رو برگردونه جای اولمون.

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط حسین | لينك ثابت |موضوع:
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 14:50



روي جدول شكسته ، يه پسر بچه نشسته
گلاي سرخ گرفته توي انگشتاي خسته
تو چشاش ستاره مرده ، سه روزه هيچي نخورده
سر رسيدن بهار رو كسي يادش نياورده
« - آقايون ! خانوما ! گل !
سهم منم از آدما ! گل !»
آدما تو فكر عيدن ، فكر يه ماهي سفيدن
اونا از تو ماشيناشون ، هيچ صدايي نشنيدن
یهو شب از راه رسيده ،‌غنچه ي غروب رو چيده،
از پسر بچه ي خسته هيچ كسي گل نخريده
پل عابر پياده تنها جاي امن خوابه
رو لب اون پسر اما يه سوال بي جوابه:
« اي خدا چرا نمي شه اين گلا يه لقمه نون شه ؟
جاي خواب من تو ابرا ، روي بام آسمون شه ؟ »
پسرك ! موقع خوابه ، وقت يه رؤياي نابه !
فردا كه بيدارشي از خواب ، عيدي تو يه جوابه !
صب شده اونور شيشه ،‌پسرك بيدار نمي شه
انگاري تموم عمرش توي خواب بوده هميشه
گلا پژمرده و پرپر ، روي پل ريخته كنارش
خيره موندن به خيابون اون چشاي بي قرارش
هنوزم رو پل خوابيده ، با چشاي باز تو بارون
تو مرخصي عيده ، پاسبون اين خيابون ...
نوشته شده توسط حسین | لينك ثابت |موضوع: